مجمع دانشجویان ( ورودی 85 ) دانشکده مهندسی علوم آب دانشگاه شهید چمران اهواز . در نهایت گذرگاهی برایمان که به هم برسانیم آنجه باید... از کرج ..شهرکرد.. اصفهان.. شاید روسیه. هیچگاه فرموشش نمیکنیم.
اندر خم و تاب خزان خوابي خوش و كوتاه ، ديده بر هم ميدارم تا كه پايان را نپذيرم . ميبينم كه گذشت و گذشته مرا ميبيند كه نگذشتم . آري، نخواهم بلكه نمي توانم كه بگذرم از آن باغ خيال در حالي كه ريزش آرزوهاي سرخ و كبود من گواه عزلت من است . تو باور نميكني كه من بودم همان طور كه من باور نميكنم كه اين تويي، راضي وخندان به چهره ي مبهوت و غريب من! مينشينم بر سر راهي كه زمان از آن گذرميكند، تو نيز ميگذري چنان كه زمان بر ما ميگذرد. نيز همه ميگذرند و من به انتظار ديدن خوابي تكراري از خود ميگذرم. تو ميداني كه نمي دانم از چه خران اين چنين زود آمد. مگر به آمدنش كه انتظار ميكشيد؟ نه نه ! من خزان را ميستايم كه تو- آن برگ زرد- را از اين درخت احساس ريشه در دل، از اين شاخه ي خسته، بچيند .... متولد آذرم. آذري در خزانم. برگ يادت را با التهابي سرشار از سكوت ميسوزانم... بنگر، آتش نگاهت شعله ي وجودم را احيا ميكند در اين حين تو بخند و من به لبخند تو شعله ميكشم. با هر كه ميتواني بخند! خنده بر آتشي كه نميتواند بسوزاند رواست. از چه غريبانه مينگري، چنان كه من به روياي بودنم شك كنم! آيا آن شب سرد آبان را از ياد بردي كه پا به پا به آن مسير كوتاه بارها خنديديم، افسوس كه حال من به اين مسير كوتاه حسرت ميخورم(بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم). آري، دل را نيافتي كه بربايي، دل من آنجايي كه در پي اش بودي نبود، از من پرسيدي... چرا ؟
مام ------------------------------- مصراع پایان
باران بباری باز هم سیلاب چشمانت چیزی ندارد کم کند از حس پنهانت بیخود برایم گریه ات را سر نده ، برگرد دیگر نمی خواهم بمانم کنج زندانت بر شانه ها و گردنم ، با حس یک عاشق مثل طناب دار می افتاد دستانت من نامه هایت را به آتش ها سپردم با آخرین تصویر از لبهای خندانت دیگر درون شعر من جایی نخواهی داشت دارد سروده می شود مصراع پایانت