Valentine's Day
ما به اونی که داره به یکی دیگه حب میورزه یاداور میشیم: آقا یادت نره 1 شاخه گل سرخ از (اول پل نادری) میخری ..خاراشو میچینی و دوشنبد میدی خزمته خانوم... بهشون میگی ولنتینت مبارک ایشالا 100 ساله شی
اینم از حمایات ما... 
ما به اونی که داره به یکی دیگه حب میورزه یاداور میشیم: آقا یادت نره 1 شاخه گل سرخ از (اول پل نادری) میخری ..خاراشو میچینی و دوشنبد میدی خزمته خانوم... بهشون میگی ولنتینت مبارک ایشالا 100 ساله شی
اینم از حمایات ما... 
گفتم با خود. نمینویسم دیگر.
نیست اینجا مستمع.
نیست در پس هر آینه نگاه.
گفته بودم برایت احوال این مردم بیمار.
ناامیدند و خفته مردم سرزمین آرزوها.
چند روزیست پاسخم نمیدهی. خطایی کرده ام گویا. 
همیشه با من بودی و قدر تو را ندانستم. کنارم هر لحظه عطرت به مشام میرسد و یادت زنده. کاش بیاد آوری آنروز که اشکهایت سیل غم ها را به دامنم کشید و با نگاهی غمگین بدنبال واژه ای میگشتم بلکه گواه غفلت هایم کنم!!! تو گذشتی از تقاصیرم و پاکبازی را به رخم کشیدی ...
دیگر کافیست .... دلتنگت هستم
درخت و گل و دل نیاز به تو دارند که نمیرند؛ بوز، بیا، ببخش ...
کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.
این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...
روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.
به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!
مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .
صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!
وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟
ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم!
ستایش باد پروزدگار امید و ارزو... چنان که به رویای بودنش دمید
همچنان میرفتو میرفتم... بیانکه بدانم کجا...مشتاقانه....
زنجیری که نگاهش به پایم بسته بود اختیارم سلب کرده بود... تنهایی را به دوش میکشیدمو دلخوش به زنجیری که اسرات را به دامنم هدیه میداد.. ثانیه ها رقصان به دورم میچرخیدندو من گیج ترین لحظات خوشی را به دستشان شادباش میدادم.... گذشت
دوش در خوابی گریبان گیرم شد، شنیدم صدایی نوازشگر که میگفت: گویا در لهنت سردی و خستگیه پاییز خانه کرده ..
اهل زمستان را با اهل اذری سوزان چگونه است! ... از سردیه کلامم گفت و نگاهش اذرم باور نداشت!!!
گویا اشنایی دیرین با من از درون ... نهفته در پس اخرین روئیت ... بوسه های پنهانم بر چهره اش سرخیه التهاب اوری افریده بود و من در باغ نگاهش به هر سو کشیده میشدم .. بی انکه بدانم اتش در باغ چه میکند!!
منی که بسرعت در خود میچیدم تا او را با گرمای وجود اشنا کنم، ندانستم که شبنم های یخ زده و بلورین خفته بر جوانه های ارزو را نادیده میگیرم .. ارامش چشمانش باغی هوس انگیز برایم ساخته بود ،ندانستم افروختنی چنین یا باغ را نابود میکند و یا در رویای ماندن خاموش و سرد میشود.....
شد ان خواب و بیداریم پس از ان .... لبخندی از رو ناباوری ... شروع روز دیگری .. امید دیداری تکراری.... تکراری از عادت عاری
سلام به همه ی دوستان ...
خواهشا دیگه به این دلیل که ربطی به رشته و درس و مشق نداره زیر سوال نره
امیدوارم تابستانی خوش و خرم داشته باشید ... دوستدار شما .م.ا.م
چهار نفر بودند، اسمشان اين بود: همه كس، يك كسی، هر كسی، هيچ كس. كار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند كه يك كسی اين كار را به انجام می رساند. هر كسی ميتوانست اين كار را بكند، اما هيچ كس اين كار را نكرد. يك كسی عصبانی شد، چرا كه اين كار، كار همه كس بود، اما هيچ كس متوجه نبود كه همه كس اين كار را نخواهد كرد. سرانجام اين داستان اين طوری تمام شد كه هر كسی يك كسی را چرا هيچ كس كاری را نكرد كه همه كس می توانست انجام بدهد سرزنش كرد چرا كه
دوستاي85 يي تااينجاي راهو اومديم ....
توي وبلاگ زيرقراره نظراتمونو براي چگونگي برگزار كردن اين جشن اعلام كنيم ... البته تا اين زمان هيچكي حرفي نزده اينگاري دوست ندارن اين جشن وداع رو با دوستاي عزيزمون بگيرند.....
شايد اما شايد ...
محمود رفت!
کجا رفتی آخر؟!
خودش گقته بود خسته شده از این میز بزرگ...
نمی دانم قدرش دانسته شد یا نه
برای ما که جای خودت را داری همیشه
این کودک 5 ساله به قوت تو خودش را شناخته
گرچه سعید جان هم مهربان است
اما ما گوشه ته مان را به تو داده بودیم!
محمود خاطرت را می خواهیم برای همیشه!
پشت هر میزی که باشی!