رفتیم مشهد،قرار بود بریم،واسه درس خوندن واسه کنکور عین چی خسته شده بودیم،بعد از اون افتضاح کنکورهم که دیگه خستگی به تنمون موند،حالا که برگشتیم و پشت سرمو نگاه می کنم می بینم که این سفر دستاوردای زیادی واسمون داشته که می خوام یه چند تاییشو واستون بشمارم:

1)بچه های کوپه 7 واگن 5:

به دلیل وجود پاره ای مسایل منکراتی و لزوم عدم فیلترینگ وبلاگ به دست وزارت فخیمه و ارزشی ارتباطات و فناوری ازذکر جزییات و تشریح وجنات این عزیزان دل معذورم،فقط در همین حد بگم که مسافرین این کوپه فی الواقع مثال بارز آیه "فتبارک الله  احسن الخالقین" بودن(البته توجه داشته باشین که این ماجرا قبل از رسیدن به مشهد و ریختن آب توبه روی سرمون بوده)

2)بچه های واگن 3 جمیع کوپه ها:

جماعتی سرباز صفر کیلو متر بودن که انگار از آموزشی بر می گشتن، با بو گندی که اینا تو واگن راه انداخته بودن خیلی راحت می شد فهمید یه 2 ماهی هست که آب تن مبارک رو زیارت نکرده و حمام و بهداشت فردی و این صحبت ها جملگی مفاهیم بدیع و گنگی در ذهن این عزیزان متواتر می کنه.

از اون بدتر یه جوری آدم رو نگاه می کردن که مو به تنمون سیخ می شد،تا این حد که آدم ترجیح میده که رو صندلیای کشاورزی با عبد المالک ریگی بشینه و یه ایستک رو با یه نی بخوره ولی از واگن 3 رد نشه!!!!

3)حمید فرخ نژاد:

بیرون یکی از صحن ها دیدیمش، می گفت که واسه فیلم صدرعاملی اومده(شب و حدیث دلتنگی)آقا این مرد اونقدر با مرام و گرم برخورد می کرد که اصلا حس نمی کردی بازیگر نامبر وانت این جوری داره تحویلت می گیره،هر چی باشه خوزستانی و خونگرمی شم هنوز مثل لهجش حفظ کرده،خلاصه کلی باهاش گپ زدیم ازبه رنگ ارغوان گفتیم (که واقعا فیلم فوق العاده ای)از جشنواره امسال که حقش رو خوردن(و خودش می گفت این حرفا نیست)و…

خلاصه خیلی مرده،دمش گرم…

4)چلغوز:آقا آخرش ما هم نفهمیدیم این چلغوز فحشه یا نه!!! اما همین قدر می دونم که اگه یکی تو دعوا بهتون گفت چلغوز میتونین 37 ثانیه شدیدا جویای احوال خودش و خونوادش شین، چون اونجا چلغوز میفروختن کیلویی 30000 تومان ، باورتون میشه،بعد وقتی پرسیدیم به چه دردی می خوره یه لبخند شیطانی تحویلمون میدادن که واسه افزایش قوای جسمانی خوبه….

آقایون گرفتن که چی شد؟؟؟؟

5)آقای کریمی:این مورد البته یکی از دست نیاورده هامون یا نه دست آوردامونه،این پدر بزرگ عزیز یه راننده تاکسی مشتی و دل زنده بود که نمی دونم چه جوری شیطون گولش زد و بحث ازدواج و ازدواج موقت و فشار روی قشر جوان و اینکه عاشق خدمت به مردم و علی الخصوص به جوانان جامعه است رو پیش کشید،بچه ها هم که در این زمینه ها الا ماشاالله دارای استعداد فعال و ذوق و قریحه بالا بودند،مشتاقانه گوش جان می سپردند

خلاصه این بابا شمارشو به ما داد که اگه مورد موقتی چیزی خواستین،همه جنس و همه رنگ و همه قیمت،یه تک بزنین سه سوته ردیفه.

به حق چیزای ندیده و نشنیده،دیوار به دیوار حرم و از این حرفا…

6)معین آصفی:

معین فردوسی مشهد درس می خونه،واسه کسایی که نمیشناسنش باس بگم که یکی از بروبچ لوطی و با مرام الیگودرز که وروردی 84 کارشناسی اینجا بود.

اصرار پشت اصرار که باید بیاین خونه من.ما هم رفتیم و یه روز مزاحم خودش و دوستش آقا رامین شدیم.این داش رامین اهل کرمان بود،یه چیز باحال،عباس پارسایی رو هم می شناخت.

 

 

 

حالا جدا از شوخی،بزرگترین دستاورد این سفر زیارت آقا علی ابن موسی الرضا بود.بهترین لحظاتمون مواقعی بود که می رفتیم حرم.علی الخصوص زیارت های نصفه شبی و نماز های جماعت صبح با اون صف های به هم چسبیدش.

شب میلاد حضرت رسول هم که حرم صفای جدایی واسه خودش داشت.

نمی دونین نشستن تو حرم دیدن آدمایی با شکل قیافه های مختلف،سن وسالای جور واجور،مسافرای دور و نزدیک که هر کدوم یه قصه ای جدا واسه خودشون دارن چه لذتی داره.

همه یک یک میان تا دست به دامن آقاشون بشن تا گره از کارشون وا شه(و واقعا هم وا میشه،به این حرفم ایمان دارم)،ولی من همون طور بهت زده نشسته بودم به دستام نگاه می کردم که خالیه خالی بودن.

 

راستی داشت یادم می رفت همسفرای خوبم رو که باهاشون بهترین لحظاتم رو گذروندم معرفی کنم:

علیرضا سالم نیا،امیرضا سمیع،اسماعیل شاکر و خودم( امین سالم نیا)