اولين روز دبستان بازگرد

کودکيها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات خوب من

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به دارا داده بود

مانده در گوشم صدايی چون تگرگ  

خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی هاي من يادم کنيد

بازهم در کوچه فريادم کنيد

کاش هرگز زنگ تفريحي نبود

جمع بودن بود و تفريقی نبود

اي دبستانی ترين احساس من

بازگرد اين مشقها را خط بزن

 

سلام هایی شیرین بر کاروانی که رفته رفته به آبادیه وداع داخل میشوند .

همروان، یاد باد سرود شروع، که هرگز نخواهیم از یاد بردش .

 سرودی که هر یک از ما بار اول در ابتدای راهی به نظر ناتمام سر دادیم .

 اری ناتمام .

.مسافر ماندنی نیست. در حالی که یادش را اسمان خاطراتش پژواک میدهد  ...

سلام

تو را میگویم ای اولین همسفر، ای انکه دیدنت بر من همچون زندگی بود و ای یاد اور لحظات زیستن.

در کنار هم پیمودیم انچه را که برگزیدیم دانسته به پایان میرسانیم، اگر با لبخندی خیس، اگر از اشک وداع !

نوشتی  برگهایی که ساربان می اموخت .. کاروان همچنان می رفت و من بدنبالش و بدنبالت

بر چشمه ها و زیر سایه ها نوشتی و من خواندم .. خواندنی از روی شوق .. 

رسواترینم اگر پس از هجرت فراموشت کنم!

یاد را باید بجا اورد .

تو را فراموش نتوان کرد .

زندگی را باید تجربه کرد

آنگاه خاطره ای از بودنت ساخت.

سلام بر کاروانیان

سلام بر

های وهوی کلاسی پر از همکلاسی ....

سلام بر

شوق  دیدارهایی  تکراری .....

سلام بر چمدانهای فاصله ....

سلام بر غروب روزهای فراغ ...

 

گویا سفر بر مسافر واجب است