ستایش باد پروزدگار امید و ارزو... چنان که به رویای بودنش دمید

همچنان میرفتو میرفتم... بیانکه بدانم کجا...مشتاقانه....

زنجیری که نگاهش به پایم بسته بود اختیارم سلب کرده بود... تنهایی را به دوش میکشیدمو دلخوش به زنجیری که اسرات را به دامنم هدیه میداد.. ثانیه ها رقصان به دورم میچرخیدندو من گیج ترین لحظات خوشی را به دستشان شادباش میدادم.... گذشت

دوش در خوابی گریبان گیرم شد، شنیدم صدایی نوازشگر که میگفت:  گویا در لهنت سردی و خستگیه پاییز خانه کرده ..

 اهل زمستان را با اهل اذری سوزان چگونه است! ... از سردیه  کلامم گفت و نگاهش اذرم باور نداشت!!!

گویا اشنایی دیرین با من از درون ... نهفته در پس اخرین روئیت ... بوسه های پنهانم بر چهره اش سرخیه التهاب اوری افریده بود و من در باغ نگاهش به هر سو کشیده میشدم .. بی انکه بدانم اتش در باغ  چه میکند!!

منی که بسرعت در خود میچیدم تا او را با گرمای وجود اشنا کنم، ندانستم که شبنم های یخ زده و بلورین خفته بر جوانه های ارزو را نادیده میگیرم ..  ارامش چشمانش باغی هوس انگیز برایم ساخته بود ،ندانستم افروختنی چنین یا باغ را نابود میکند و یا در رویای ماندن خاموش و سرد میشود.....

شد ان خواب و بیداریم پس از ان .... لبخندی از رو  ناباوری ... شروع روز دیگری .. امید دیداری تکراری.... تکراری از عادت عاری


 سلام به همه ی دوستان ...

 خواهشا دیگه به این دلیل که ربطی به رشته و درس و مشق نداره زیر سوال نره  

امیدوارم  تابستانی خوش و خرم داشته باشید ... دوستدار شما .م.ا.م