بیادت و بنامش
گفتم با خود. نمینویسم دیگر.
نیست اینجا مستمع.
نیست در پس هر آینه نگاه.
گفته بودم برایت احوال این مردم بیمار.
ناامیدند و خفته مردم سرزمین آرزوها.
چند روزیست پاسخم نمیدهی. خطایی کرده ام گویا. 
همیشه با من بودی و قدر تو را ندانستم. کنارم هر لحظه عطرت به مشام میرسد و یادت زنده. کاش بیاد آوری آنروز که اشکهایت سیل غم ها را به دامنم کشید و با نگاهی غمگین بدنبال واژه ای میگشتم بلکه گواه غفلت هایم کنم!!! تو گذشتی از تقاصیرم و پاکبازی را به رخم کشیدی ...
دیگر کافیست .... دلتنگت هستم
درخت و گل و دل نیاز به تو دارند که نمیرند؛ بوز، بیا، ببخش ...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 21:25 توسط محمد امین
|