گفتم با خود. نمینویسم دیگر.                  

نیست اینجا مستمع.

نیست در پس هر آینه نگاه.

گفته بودم برایت احوال این مردم بیمار.

ناامیدند و خفته مردم سرزمین آرزوها.

چند روزیست پاسخم نمیدهی. خطایی کرده ام گویا.                   

همیشه با من بودی و قدر تو را  ندانستم. کنارم هر لحظه عطرت به مشام میرسد و یادت زنده. کاش بیاد آوری آنروز که اشکهایت سیل غم ها را به دامنم کشید و با نگاهی غمگین بدنبال واژه ای میگشتم بلکه گواه غفلت هایم کنم!!! تو گذشتی از تقاصیرم و پاکبازی را به رخم کشیدی ...

دیگر کافیست .... دلتنگت هستم

درخت و گل و دل نیاز به تو دارند که نمیرند؛ بوز، بیا، ببخش ...