خسرو پرويز اخرين شهريار خوش گذران ساساني است که دل در گرو محبت شيرين شاهزاده ارمني دارد در ميانه راه فرهاد فريفته شيرين مي شود و خسرو براي بر داشتن رقيب از سر راه او را به کاري سخت وا مي دارد ،چنين است مناظره خسرو و فرهاد:

 

گفت خسرو که تو بايد نفسي تازه کني

ره دانش بپذيري طلب علم کني

گر که خواه تو چنين است به شيرين برسي

بايد از منظر درسي به مقامي برسي

گفت فرهاد که اسان بود اين خواسته ها

در ره دوست چه شيرين بود اين جام بلا

مي روم  محض دل يار به دانشگاهي

که بلرزد دل هر جاهل و هر بد خواهي

داد کنکور و پذيرفته شدش دانشگاه

رشته آب در اهواز و امد خوابگاه

سال سوم به دو صد داد برفت کرمانشاه

گفت ارزانيتان باد همه دانشگاه

گفت خسرو که چه شد مرد پي درس و کتاب؟

ز چه رو پير شدي ؟ پس چه شد ان عهد شباب

گفت فرهاد که من داد زنم از هر سو

 مي روم کوه کنم تا نشوم دانشجو

ترم پنجم که رسيدم کمرم خم شده بود

زير بار غم و دردش دل من خون شده بود

تيشه ام بهتر از ان بيل بلند و سنگين

که پس از ان بروم بر سر حل تمرين

اخر اين هيدروليکش چه به بيل و شن کش

باغباني چه به پنتاکس و رقوم زهکش

من فرهاد چه به طول و ضريب لترال

گشته ام خسته ببينيد که هستم بد حال

بيل در دست چپم دست دگر بيلچه بود

فکر من در پي پيمايش ان منطقه بود

نقشه برداري ما تا به فضا هم برسيد

فقط از ماه گذشتند ،که وقتش نرسيد

 در دم اخرو در لحظه تنگ فرجه

داد استاد به ما نقشه و شکل حوضچه

با دو دستم به سر خويش زدم با فرياد

در نهايت بکنم از غم درسم ،غمباد

خسرو پرويز، ز من بگذرو عجزم بپذير

نا توان گشته ام از درس در اين خط و مسير

من دگر خسته شدم تيشه من را بدهيد

مي روم کوه کنم ،اب به دادم نرسيد

 

فرهاد هنر مند تنديسگر به کرمانشاه باز مي گردد و مشغول به بريدن سنگ و کندن خاک مي شود ،پس از سه ماه نزد شاهزاده  مي رود تا شايد راهي ديگر برايش در نظر گيرد ،خسرو چنين پاسخ مي دهد:

 

گفت خسرو که بيا باز برو در خوابگاه

تو اگر جا بزني، پس که رود دانشگاه

گفت فرهاد: محال است روم من اهواز

که در اهواز نباشد در خوشبختي باز

بر من و وقت من اين بار تو رحمي بنما

پاي اين کوه خوشم، بر من و دل لطف نما

دوستان زنگ زدند و همه گفتند: بمان

که در اين ترم نداريم ز يک درس امان

همکلاسي من از شهر قشنگ اهواز

ديشب ايميل زد و درد و دلي کرد اغاز

گفت :از دست مکانيک زدم پا به فرار

که ز ترسش نبود يک دمم ارام و قرار

همه از خاک بديم و همه در خاک شديم

ليک در ترم ششم چون تلي از خاک شديم

ترسمان اين بود اخر، چو گل و لاي شويم

نا اميديم در اين درس، همه پاس شويم

حد اشباع دل از خون شده نزديک به صد

وزن مخصوص غم ما شده صد ها درصد

از بر ما تو بخوان فاتحه اي اي فرهاد

که اميد به قبولي همه رفتست به باد

ان همه درس اگر ياد تو ماندست هنوز

دوستان تو گرفتار ترند از ديروز

خسرو پرويزمرا پاي همين کوه گمار

و مرا در طلب علم تو ناکام شمار


با تشکر فراوان از خانم طاهریان