رسيدم ؟رسيدم ؟ اينجا ته خطه ؟!!! ؟
پنجرههاي قطار باز ميشن...! اين خيلي خوبه كه در حين سفر به لحظه ها نگاهي كنيم!!
چقد سخته ! يكي كمكم كنه ميخام پنجره رو باز كنم و فرياد بزنم:
اونجا كسي هست .............كسي صداي منو ميشنوه ؟ اهاي كسي صداي منو ميشنوه !!! جا نمونيد .قطار ميخاد حركت كنه... شما مسافر اين قطاريد؟ اقا با شمام .... خانوم شما !!!!
تا جايي كه يادم مياد توي ايستگاه همه منتظرن كه برن .برن ! ميخوان برن حتي اگه شب باشه و بهترين فرصت براي ديدن و حس كردن . ديدن ستاره ها كه هميشه ميدرخشن و ادمو به همه چيز الا خودشون حساس ميكنن!
ميخواستم مطمئن شم كه همه مسافر اين قطار بوديم.ميدونم كه صبح توي ايستگاه سوت قطار منو از خواب نازي كه لالايي ريل برام ساخته بيدار ميكنه... ستارههاي شب رو از ياد نميبرم ! ماه . حتي شعر گذر رو كه بيدرنگ چرخ و ريل ميسرودن!
رسيدم . رسيدم .بلاخره ته خطه ؟!!!
هم قطاريام دارن يكي يكي پياده ميشن. خوشحالن و بيخيال حتي با ريل و سنگاي اطرافش كه هميشه شاهد عبورن وداع نميكنن!
ببخشيد اقا من شما رو قبلا ديدم! توي يكي از ايستگاها بود كه .....
ميخاستم بدونم اهل اينجاييد يا مسافرين؟ من دنبال يكي ميگردم كه اهل اينجا باشه!؟
اخه من غريبم !
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 21:21 توسط محمد امین
|